ﺁﻭﺭﺩﻩ‌ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﺍﻓﺸﺎﺭ ﻋﺰﻡ ﺗﺴﺨﻴﺮ کشوری ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ

ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ به ﻣﻜﺘﺐ می‌رﻓﺖ.

ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭘﺴر ﭼﻪ می‌خوﺍنی؟

ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ: ﻗﺮﺁﻥ!

ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﻛﺠﺎی ﻗﺮﺁﻥ؟

ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻧﺎ ﻓﺘﺤﻨﺎ...»

ﻧﺎﺩﺭ ﺍﺯ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﻧﺎﻡ ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﺁﻳﻪ «ﺍﻧﺎ ﻓﺘﺤﻨﺎ...»

ﺧﺮﺳﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﻓﺎﻝ ﭘﻴﺮﻭﺯﻱ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ؛

ﭘﺲ ﻳﻚ ﺳﻜﻪ ﺯﺭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ.

ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺁﻥ ﺍﻣﺘﻨﺎﻉ ﻛﺮﺩ!

ﻧﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ نمی‌گیری؟

ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﺍ می‌زﻧﺪ ﻭ می‌گوﻳﺪ ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﺁﻭﺭﺩی؟!

ﻧﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ ﻧﺎﺩﺭ ﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩﻩ،

ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎﻭﺭ نمی‌کند!

می‌گوید ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪی ﺍﺳﺖ، ﺍﻭ ﺍﮔﺮ می‌خوﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺳﮑﻪ ﺑﺪﻫﺪ،

ﻳﻚ ﺳﻜﻪ نمی‌دﺍﺩ، ﺯﻳﺎﺩ می‌دﺍﺩ و تو را پیاده راهی نمی‌کرد!

ﺣﺮﻑ ﺍﻭ ﺑﺮ ﺩﻝ ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﻳﻚ ﻣﺸﺖ ﺳﮑﻪ ﺯﺭ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﻳﺨﺖ و اسبی به او داد تا راهی شود.

ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻧﺎﺩﺭ ﻗﺼﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﺯﻳﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩ، ﻭﺯﻳﺮ ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﻦ بچه خَر کرده.😐😐😐

سر تو کلاه گذاشته! 😂😂😂😂😂😂